دوستان عزیز!
امروز 4 سال از اولین آشنایی های جدی من با انسان شناسی می گذرد. این که این رشته با ذهن من چه کرد و بالاتر از آن در شخصیت من چه تاثیری گذاشت شاید با رهیافت های متداول در توصیفات انسان شناسی یعنی رهیافت های امیک واتیک قابل بازگویی باشد.
اما گذشته از آن،آنچه انسان شناسی امروزبیش از همه به من داده است ،نگرش محتاطانه ای است که در برخورد با همه ی پدیده های اجتماعی وفردی اطراف واطرافیانم دارم .زیرا باید برای شناخت یک مساله آن را از زوایای زیادی ببینم وسعی کنم یک طرفه به قضاوت ننشینم. چنین روشی ناخودآگاه محقق را به سمت نگرش با احتیاط وقضاوت همه جانبه می برد.
از آن جایی که این نگرش در متن بیشتر میدان های این علم حضور فعال دارد، بنابراین باید در ذات وماهیت انسان شناسی وجود داشته باشد.شاید همین رویکرد است که در مشکل ترین میادین پژوهشی محقق را وادار می کند تا بتواند حرکتی رو به جلو داشته باشد زیرا وقتی احتیاط را پیشه کنی مجبوری جوانب امر را بسنجی.در مواردی هم سنجش امور حکم می کند که فقط بتازی! این پارادکس به نظر از عجیب ترین های این علم میان رشته ای است.
-----------------------------------------
ظاهرا،بیشتر دوستانی که این نوشته ها را می خوانند، اهالی انسان شناسی _ چه در سنت آکادمیک وچه علاقه ی شخصی ،فرقی نمی کند_هستند.اگر دوست داشته باشند ،آن ها هم بگویند این علم چه بینشی به شخص آن ها داده است؟ شاید مقایسه ی این بینش ها باهم،مارا اندکی به جلو ببرد و افق های جدیدی را در آن برایمان باز کند . . .
چند روز پیش درماشینی مشغول حرف زدن با تلفن همراهم بودم.
خانمی حدود ۴۰ سال که پیش من نشسته بود متوجه شد که مدل ومارک گوشی های
ما یکی است برای همین سرصحبت را باز کرد که گوشی من این طوری شده است و...
از ایراداتی که گفت تعجب کردم برای همین گوشی را گرفتم تا ببینم.
ناگهان از دیدن عکسی که بک گراند گوشی اش بود گوش تا گوش سرخ شدم...
شاید بدترین عکسی بود که در عمرم دیده بودم...
برای چند لحظه حالم بد شد...درهمان حال سعی کردم به روی خودم نیاورم وفورا برای این
که آن عکس را نبینم وارد منوهای گوشی شدم.کمی که با منوها کار کردم دیدم که
ظاهرا عکس مذکور جز تم های گوشی است ومدل هایی دیگر از آن عکس در حالت های
دیگر هم هست...
گوشی راپس دادم وگفتم نمی دانم چه ایرادی دارد.
. . .
این قبیل عکس ها و فیلم ها اگر در گوشی جوانترها باشد کمی قابل توجیه است
اما در مبایل یک زن ۴۰ ساله چه جایگاهی دارد ؟ ؟ ؟
چه چیزی از آن عکس این زن را ارضا می کند ؟ ؟ ؟
این زن در آن عکس به دنبال چه چیزی است ؟ ؟ ؟
بین آن عکس واین زن چه وجه تشابهی هست ؟ ؟ ؟
. . .
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟؟؟
سلام
برای من وبسیاری از هم دوره ای های من که ورودی ۸۲ هستیم ،دوماه گذشته ،
زمان بسیار سختی بود. نه فقط از آن بابت که می بایست به طور اجباری پایان نامه های
تحمیلی را تا آخر شهریور ۸۶ تحویل دهیم،بیشتر از آن جهت که در تابستانی که همه ی
مملکت به حالت نیمه تعطیل درمی آید ،ما باید با ارگان ها،نهادها، ادارات،کتابخانه ها
وخلاصه هرجای لازم دیگری که برای جمع آوری اسناد ومدارک سربزنیم ،
وارد پروسه دردآور « رویارویی » شویم!
راه دوری نمی روم وفقط قصه ی دانشکده ی خودمان به ویژه کتابخانه را می گویم. . .
---------------------------
ساعت کار کتابخانه در ابتدای تابستان از 8 تا 1 بعداز ظهر بود وپس از حدود یک ماه که از
تابستان گذشت به ساعت 4 بعدازظهر افزایش یافت. اما مخزن پایان نامه ها ومرجع فقط تا
ساعت 1 سرویس دهی می کنند.لذا وقتی تازه گرم کار می شوی صدای کارمندان محترم
درمی آید که: جمع کنید ،پایان نامه ها را تحویل دهید باید برویم.
قبل از ساعت یک هم ،حدود یک ساعتی سربه نیست می شوند تا نهارشان را بخورند
دراین مدت سرمیز امانت نمی دانید چه می شود! وبلافاصله پس از بازگشت دستور تحویل امانت ها
را صادر می کنند.
ازصداهای زنگ تلفن وصحبت های زیاد با صدای بلند کارمندان محترم با تلفن وبا هم و
رفت وآمدهای پرسروصدا که چاشنی هر روز است وربطی به تابستان وزمان خاصی
ندارد هم می گذریم وسعی می کنیم به عادت همیشگی آن ها را تحمل کنیم.
نمونه ی دیگری هم که ذکرش خالی از لطف نیست کثیفی کتابخانه است زیرا میز وصندلی ها
مدتی است تمیز نشده و گردوخاک روی آن ها غوغا می کند.
بی انگیزگی کارمندان برای کارکردن وراهنمایی ها ی درست هم که قابل ذکر نیست!
نمونه ی این مورد بارها برای خودم پیش آمده وشاید ذکرمثالی دراین باب بد نباشد:
روزی کتاب عناوین تفسیرنمونه که در یکی از کمدهای بخش مرجع قرار گرفته را می خواستم.
شاید 10 بار پله هارا بالاوپایین کردم ومسیر مرجع تا بخش سرپرستی کتابخانه را رفتم وآمدم
تا یکی از کارمندان محترم حال وحوصله اش بگیرد وازمیان چندین کلید موجود یکی را امتحان کند
و کلید مربوطه را به من بدهد ، کلی هماهنگی با این خانم وآن آقا ،کلی تلفن وبحث وجدل
این عزیران باهم ،اما نشد که نشد ، آخرش آقای . . . گفت :برو فردا بیا !( نمی دانم فردا قرار بود
چه معجزه ای رخ دهد!) البته خانم ... هم گفتند کتاب های آن کمد خاص، متعلق به آقای
دکتر (اسمشان را یادم نیست) می باشد،ایشان روی آن کتاب ها حساسیت دارند
واگر بیایند وببینند یکی از آن کتاب ها نیست ناراحت می شوند وداد وبیداد راه می اندازند...
من هم به خاطر رعایت روحیه ی حساس!!! آقای دکتر مذکور وحمایت از بخش خصوصی !!!
وقطع وابستگی به بخش دولتی !!!دست آخر این کتاب را از کتابخانه شخصی پدر یکی
از دوستانم امانت گرفتم!
شما حساب کنید زمانی که از من تلف شد را!
ازکتابخانه می گذرم وامیدوارم جناب آقای دکتر میرزایی ،رئیس جدید کتابخانه به امورفوق
واقف شوند!
----------------------
ساعت وروزهای کار کارمندان محترم هم که چندروز درمیان شده وخدانکند کارت به جایی گیرکند
! البته درهر بخش یک نفرپاسخ گو وجود دارد اما بخش مزاح آور آن جاست که در دانشکده ی ما درطول
سال که بیشتر کارمندان هستند معمولا انجام کارها خیلی طول می کشد ،الان که دیگر . . .
----------------------
درباره ی سایت هم فقط یک چیز می گویم:
از حدود هفته دوم مردادماه ،استفاده از سایت برای بچه های کارشناسی ممنوع شده
وفقط عزیزانی که پایان نامه دارند می توانند با نامه ی کتبی استاد راهنمای مربوطه از آن استفاده ی
محدود داشته باشند! جالب این جاست که استادمربوطه ی من 3 ماه تابستان ایران نیستند
ومن نمی دانم ازچه کسی باید نامه ی کتبی بگیرم! وتاجایی که می دانم بیشتر اساتید مسافرت
تشریف دارند!
----------------------
این را برای تجربه ی عزیزانی گفتم که دوست دارند از واحدهای اختیاری ،پایان نامه را حتمن بگیرند!